سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )

113

تاريخ ايران ( فارسى )

رسيدن قواى امدادى دوباره جمع شده و تحت نظم درآمدند . جنگ در تمام روز بدون اينكه نتيجهء آن معلوم باشد دوام داشت ، روز ديگر سركردهء مغول حكم داد كه هريك از مغولان تمثالى از شكل خود ساخته بر پشت اسبها نصب كنند تا دشمن بتوهم اينكه به آنها نيروى كمكى رسيده است مرعوب شده و فرار اختيار كند و اين حيله نزديك بود مؤثر واقع گردد ، ولى جلال الدين كه سلطانى متهور و جنگجو بود اتباعش را تشجيع نموده قوت قلبى به آنها بخشيد كه پس از اينكه پياده لشكريان مغول را عقب راندند شيپورها بصدا درآمده فرمان جلو رفتن دسته جمعى به آنها داده شد و بالاخره دشمن وحشى و منفور را به كلى منهزم ساختند و بسيارى از آنان بدست ايرانيان فاتح قطعه‌قطعه گرديدند . بدبختانه سر تقسيم غنائم نزاع و اختلاف پيدا شد و در نتيجه دستجات غورى سلطان را تنها گذاشته متفرق گرديدند . جلال الدين چون شنيد كه چنگيز به طرف غزنه پيش ميآيد و ديد در او آن قدرت و توانائى نيست كه خط هندوكش را نگاهدارد ناچار راه سند را پيش گرفت . فاتح مغول در باميان بانتقام خون نوهء محبوبش ( موتوجن پسر جغتاى ) حكم كرد آن بلد را از تمامى جانداران صاف و پاك نموده احدى را زنده نگذارند و حتى از چپاول و غارت منع نموده و بالاخره آنچه بود و نبود همه را به نيّت تقديم قربانى بروح شاهزادهء مقتول رهسپار ديار عدم ساختند . آنگاه به طرف غزنه پيش رفت كه جلال الدين پانزده يوم قبل آنجا را تخليه كرده بود . خان مغول در اين حركت شتاب بخرج داده بطورى كه در كناره‌هاى سند بسلطان فرارسيد كه در آنجا او بجمع‌آورى سپاه مشغول و دستجاتى را اميد داشت بوى ملحق گردند . در اينجا جلال الدين مايل بجنگ نبوده و در صدد برآمد كه رود سند را بين سپاه كوچك خود با قشون تعاقب‌كننده حايل قرار دهد ، ليكن در حركت خيلى بطيئى و كند بوده و بالاخره چنگيزيان در سپيده‌دم به او مصادف شدند . وى با رشادت و جلادت مأيوسانه‌اى حمله بقلب سپاه دشمن برده و كوشش نمود كه راهى براى خود باز كند ولى نتوانست . او هنگام ظهر سوار بر اسب تازه‌اى شده بر لشكريان چنگيز تاخت و همين كه اندكى ايشان را عقب راند يك دفعه عنان برگرداند و از يك كنارهء مرتفعى جستن كرده خود را با تهور بىنظيرى به آب سند زد